تبليغاتX
دوستانه

 

Do0staneh coming soon

+ نوشته شده توسط مرضیه در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت 14:59 |
وبلاگم چهار ساله شد
+ نوشته شده توسط مرضیه در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 14:33 |
خبر خبر خبر....

مژده بدین

دکتر یگانه دکتر چشمم گفت دیگه عشقی میتونی عینک بزنی یعنی خداحافظ عینک عزیز تر از جانم...

ممنون از نظراتون

+ نوشته شده توسط مرضیه در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 و ساعت 16:15 |
امروز یه کار خیلی مهم کردم تنهایی رفتم سوپری واسه مامانم خرید کردمبابا خودم داره شاخم درمیاد دیگه چه برسه به اطرافیانانگار از مکه اومده بودم همه خوشحال بودنخیلی باحال بود خلاصه

فعلا

+ نوشته شده توسط مرضیه در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت 13:12 |
سلام...

چهارشنبه(۲۴تیر)،پنجشنبه(۲۵تیر)وجمعه(۲۶تیر)که شب جمعه بدلیل وفات موکول شد به امشب آقای قربانی استاد تار و سه تار که استاد خودم هم هست کنسرت گذاشتن...

فقط تا ۲۰:۳۰ امشب وقت دارید که بلیط تهیه کنید

واقعا میگم خیلی قشنگ و دلنشین بود...

آهنگساز هم خود آقای قربانی بودن...

گروه نوازندگان

محمد علی هنرور/سنتور

مهدی خسروانی/کمانچه

عبدالوهاب زنگویی/کمانچه

میثم حسینی/بم تار

صمد بختیاری/تار

اصغر غلامی/تنبک

خواننده

مهدی عابدی

سرپرست آهنگساز و کلام

اصغر قربانی

مهمان ویژه گروه

استاد علی اکبر هنرور/کمانچه

بوشهری های عزیز برید ببینید خیلی جالب و خوب بود...

+ نوشته شده توسط مرضیه در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 13:57 |

با سلام و درود فراوان به تمامی شما دوستان عزیز خصوصا پدران گرامی!!!!!!!!

1.دیشب با مامانم و بابامسوار ماشین شدیم که بریم خونه مادرجونم اینا که شب عیدی دور هم باشیم تو راه مامانم داشت درباره موضوعی با بابام مشورت میکرد...بابام اصلا چیزی نمیگفت فقط گوش میکرد سکوت بدی مرده بود یهو ایستاد گفت پیاده شین...من گفتم شاید خدای نکرده زده به کسی مامانم گفت واسه چی؟!گفت مارمولک رو دستمه....!!!!!!!!!!!!!!!وااااااااااااااااااااااااااااااااااای تمام دست و پام میلرزید...دیگه از اونجا به بعد من و مامانم پیاده رفتیم...

2.خونه ی مادرجون اینا که رفتیمم خاله فریبا ساندویچ فلافل و سمبوسه گرفته بودن که دور همی خیلی چسبید...ما هم رولت بردیم که با چایی زیادی چسبی شد...

بعدش هم برای برگشت من و مامانم با خاله فریبا اینا برگشتیم خونه آخه میترسیدیم سوار ماشین شیم...

مارمولک پررو....

همین...

+ نوشته شده توسط مرضیه در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 و ساعت 13:15 |

اگر موتور سوار هستید سوار بر موتور سیکلت مدتی در اطراف شهر گشتی بزنید.در حین گشت و گذار با خدا درباره احساس رهایی که دارید حرف بزنید.برای لمس کردن هر چه بیشتر این احساس هر جا که لازم است بروید به دشت و صحرا و به تماشای گلها...الآن زمان خوبی است که میتوانید تصمیم بگیرید کارهای مهمی را که مدتی است انجام آنها را به تاخیر انداخته اید هر چه زودتر شروع کنید.برای مثال اگر فکر میکنید باید تناسب اندام بهتری داشته باشید  الآن بهترین موقع است که تصمیم بگیرید این کار را شروع کنید.

با خدا درباره جزئیات انجام آن حرف بزنید و با خودتان عهد کنید که از فردا برای منظم ورزش کردن برنامه ریزی کنید.از خدا بخواهید به شما کمک کند تا این کار را عملی کنید...


امروز صبح من سه تار میزدم مامانم میخوند کنسرت خوبی بود...

+ نوشته شده توسط مرضیه در جمعه دوازدهم تیر 1388 و ساعت 13:54 |
يك سلام آبي و پررنگ....


اميدوارم كه ۸۸ تا الآن واستون خوب بوده باشه.......
واسه من كه خيلي خوب بوده.
شما رفتين مسافرت؟!ما كه نرفتيم آخه خودمون مهمان داشتيم.پنجشنبه ي آخر۸۷ همون پنجشنبه سوري خودمون دايي نبي اينا اومدن بوشهر كه سال تحويل پيش مادرجون باشن.پنجشنبه همه خونه ي مادرجون بوديم...(مامانم،بابام،دايي نبي،فاطمه،نيلوفر،هدي،زن دايي شهناز،محدثه،مادرجون).درست كردن ناهار با مامان من بود كه ماهي سرخ كرد...
نزديك تحويل سال شبكه سه پايين تلويزيون شمارش معكوس زده بود از ۱ دقيقه به بعد من و نيلو و فاطي و هدي باهاش ميشمارديم...خيلي حال داد.
عصر هم بچه هاي دايي حميد اينا اومدن.
شنبه شب تولد دايي حميد بود كه قرار شد بريم ساحلي دايي حميد هم برامون پيتزا بخره كه بوشهري هاي عزيز در اطلاع هستن كه بارون اومد و نشد بريم
خلاصه كه خلاصه ش كنم....
خاله فري كه ۲۴ اسفند رفته بودند مكه پنجشنبه برگشتن و همه براي استقبالشون رفتيم فرودگاه...واي نميدونين چقدر شلوغ بود كه....
شبش هم همه شام خونه شون بوديم.
جمعه هم سالگرد ازدواج دايي رضا و زن دايي موژان بود كه همگي بسوي خونه ي خانوم مژده اينا پيش رفتیم...
طبق معمول درست كردن كيك بر عهده ي مامان گرام بودش كه كيك خيلي خوشكلي شد...دستش درد نكنه.
راستي يادم رفت بگم از نظراي همتون ممنونم.   
خدا پشت و پناهتون...
منم برم ديگه..............باي!!باي!!

+ نوشته شده توسط مرضیه در یکشنبه نهم فروردین 1388 و ساعت 13:15 |
  



آن همه ناز و تنعم كه خزان مي فرمود

عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

سال نو خورشيدي

بر شما دوستان من و آراليكا مبارك

با آرزوي سالي سرشار از موفقيت

دوست دار شما

مرضيه و آراليكا

+ نوشته شده توسط مرضیه در یکشنبه دوم فروردین 1388 و ساعت 9:37 |
سلام.

امروز كلا روز خيلي خيلي خوبي بود در طول سال ۸۷ بهترين روزم امروز بود.۲۵/اسفند واقعا عالي بود اما واقعا ۱ نظر فقط ۱ نظر آدم رو از اين رو به اون رو ميكنه و ميتونه باعث بدي روز بشه...

واسه ‍ژينوس عزيزم دعا كنيد نميدونم بيماريشون چي هستش اما واسش دعا كنيد همين!!!

 









+ نوشته شده توسط مرضیه در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 14:18 |

سلام.

ديروز ۵م تولد بابام بود...ولي خوب چون شب وفات بود.............

يكشنبه شب مامانم به خاله فري اينا و خاله سيمين اينا و آيين و آيينه گفته بود شام بيان خونه مون....

البته بيشترين مناسبتش اين بود كه آيين و آيينه رو شام دعوت كنه.

من ظهري بودم وقتي از مدرسه اومدم خونه حدود ساعت ۱۷:۴۵ بود خوابيدم تا ۱۹:۳۰ بعد هم كه بيدار شدم آماده شدم تا بيان......

ديگه همه كه اومدن طولي نكشيد كه بابام هم اومد قبلش چراغا رو خاموش كرديم بعد همه با هم گفتيم :تولد،تولد،تولدت مبارك. هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

جالبتر اينكه حسين (پسر دايي م)انگليسه دايي م(كه شنبه از تهران اومده بود)زنگ زد بهش همه بلند گفتيم :حسيييييييييين سلااااااااام.

مامانم گفت:حالا همسايه ها ميگن اينا حالشون خوب نيست يا ميگن تولدت مبارك يا حسين حسين راه انداختن.

خلاصه كه خيلي خوش گذشت خيلي خوبه بعد از مدتي خانواده ها دور هم جمع شن آدم روحيه ميگيره.

+ نوشته شده توسط مرضیه در سه شنبه ششم اسفند 1387 و ساعت 9:4 |
نمی دونم واسه شما بد بود یا خوب.....!!!

ولی واسه من زیاد خوبی نداشت.ولی هر جوری بود گذروندم و خدا رو هزار مرتبه شکر که به خیر و خوشی تموم شد......

ایشا الله تو سال جدید هیچ دلی غمگین نباشه و به قول خودم زندگی هیچ کس دشت غم نباشه

+ نوشته شده توسط مرضیه در جمعه دوم اسفند 1387 و ساعت 13:28 |
باز هم تاخیر...

تا حالا فکر کردین که اگه خدا ما رو بوجود نمیاورد چی میشد؟!

خیلی سخته به این سوال فکر کنی یه جورایی دیوونه ت میکنه!!!!

شما چی فکر میکنین؟!

+ نوشته شده توسط مرضیه در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 و ساعت 21:43 |
۱.به خاطر این اسمشو عوض کردم چون آرالیکا نام قدیمی خارک بود و اصلا ربطی به موضوع وبلاگ نداشت.

۲.اینکه قالبم رو عوض کردم نشونه ای برای شروعی تازه بود مثل قبل بیشتر روزهای ماه آپدیت

امتحانامون شنبه تموم شد و دوباره روال قبلی مدرسه شروع شد...

دبیر ریاضیمون(خانم بازیار)با مدیر دعواشون شده فعلا نمیاد مدرسه مهم این نیست که دعواشون شده اصلا برن همدیگرو بزنن فقط نیاد مدرسه

خب دیگه یادتون نره منو تو پیونداتون با نام دوستانه بنویسین

فعلا

+ نوشته شده توسط مرضیه در سه شنبه یکم بهمن 1387 و ساعت 20:45 |